Here some talking - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
Here some talking توهُم یا تفکر یا هرکصشر دیگه ای ... به هرحال دیشب این " تصور " رو داشتم، که مطمعن نیستم " تخیل " باشه ، چرا؟! چون بین خواب و بیداری بودم . اینجوری بود که یه حسی داشتم از " خود بودنَم " و این " خودم" پشت پوستای صورتم زندانی شده بود . یعنی سَرو در نظر بگیرید، فکر کنید به جای مغز ، قف...
I know you're fucked - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
I know you're fucked همینطور که شقیقه ش تیر میکشید، قدماشو اروم آروم به سمت تعاتر برداشت . حالا باید خوشحال می بود ، چون دختر مو قرمز مورد علاقه ش بغلش نشسته بود ، دوروزه که مورفین نخورده ولی با این حال همینکه رنگ قرمز از کنارش فوران میکرد، حس خوبی بهش دست میداد ، گرچه هنوز قطرات ریز و سرد عرقو پشت ...
Sick - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
Sick sick sick روی این چرخه ی تُهی من قدم میزنم، بعضی وقتا میدواَم، و همونطور که واضحه همیشه دور میزنم، سعی میکنم تُرش نکنم، سعی میکنم نفس بکشم، سعی میکنم خوش برخورد باشم، و به بچه ها لبخند بزنم ولی تو خوب میدونی که توخالیه. به چیزی اُمید نبستم، قرار نیست چیزی ظهور کنه و بهش چنگ بزنم تا اوضاع بهتر ب...
آکواریومِ پلاسیده - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
آکواریومِ پلاسیده تو خوب میدونستی که سبزی چمنی که داری روش راه میری ، چیزی نیست جز رنگای مصنوعی ای که کارگرای شهرداری چندروز پیش کله ی صُبح ریختن روی چمنایی که از فرط مُردگی، زرد و پلاسیده و پژمرده بودن . و حتی تصور هر تحرکی ، هر صحبتی، مکالمه ای با کسی، باعث میشد بیشتر تصمیم بگیری که چیزی نگی، احتم...
Fake rightness - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
اینکه دنبال موافقت بقیه بگردی ، خیلی برات مهم باشه که یکی یا یه گروهی ازت خوششون بیاد ، و تمام سعیتو بکنی که جوری باشی که خوششون بیاد ازت، جوری باشی که تو جامعه " خوب تلقی بشه . دقیقا همین قضیه ای که همه میخوان شوهرشون دکتر باشه . چون دکتر بودن ، وجه اجتماعی خوبی داره، دکتر بودن یعنی آدم پرتلاش و کل...
زندگی - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
زندگی زندگی کردن کُلا پروسه ی سخت و کون پاره کُنیه ، باید کار کنی، بخوری ، گُشنت میشه ، تشنت میشه ، باید حموم بری ، برینی ، همه ی کارایی که باید انجام بدی چون باید انجام بدی . باید بری سرکار ، باید بری دانشگاه احتمالا، امتحان بدی ، و با کُلی آدم سر و کله بزنی ، ارائهنده ، همکلاسی، همسایه ، خانواده ی...
دیس ایز ایت. مایکل جکسون - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
و باور کن ، خیلیا زنده ان چون نتونستن دُزارُ درست به دست بیارن ، نتونستن اوردز کنن و بمیرن ، اگه خودکشی ناموفق داری، خاص نیستی، تجربه ت منحصر به فرد نیست ، خیلیا هرروز سوار مترو میشن ، میرن سرکار، در صورتی که سه ساله خودکشی نکردن . بعد این بهش چی میگن ؟ استیصال. و کسی هم درباره ش حرف نمیزنه ، فکر می...
Welcome - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
Welcome رمانای کلاسیک روسی ، مث رمانای معاصر آمریکایی ، اینجوری نیست که وقتی می بندیش بازم بهش فکر کنی ، و بری توی داستان .ولی یه حس راحتی ای داره، در اون حد درگیر نمیشی که وقتی تموم بشه حس کنی یه تیکه از روحت باهاش رفته، ولی انقدری درگیرکننده س که بی خیالت کنه ، و بخوای ورق بزنی و ببینی چی میشه و و...
احوال ناخوش - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
احوال ناخوش اگه از این بارا داشتیم که میرفتی پشت میز میشستی و بارتِندِر ، لیوانتو زیر شیرِ الکل میگرفت و برات لیوانتو پر از ودکا می کرد ، من امشب قطعا اونجا بودم ، قطعا داشتم لیوان چندمم هم میکشیدم بالا ، و همه جارو تار می دیدم . قضیه فکر نکنم مربوط به موقعیت خاصی باشه، کُلا الان بهاره ، منم بهار و ...
بَن ۲ - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 5:26
بَن ۲ هاهاها :| میدونید چی شد ؟این وبلاگمم از فهرست مبحثی بَن شد .چه پروسه خسته کننده ای واقعا :| باید برم برای یادداشت های الف ۳ ؟؟؟یا باید کُلا سیکشو بزنم و به غار انزوای مطلق فرو برم.چرا فیلتر نمیکنید؟!فیلتر کنید . +شایدم این دفعه دیگه پلیس فتا بیاد حضورا بهم تذکر بده.+آپدیت ۸ اردیبهشت ۱۴۰۲ : یاد...
ننگ + اَنگ+ خیال+ ترحمی که مُرده - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 21:40
+همینطور که از پله ها پایین میرفتم، بوی زمخت خون لخته شده ی کُهنه مشاممو پر کرده بود ، صورتمو جمع کردم، سعی کردم نفس نَکشم ، بعد از چند ثانیه حس خفگی بهم دست داد، مشاممو آزاد کردم، بوی تهوع آور خون لخته شده رو با ولع به گیرنده های بویاییم تزریق کردم .لیوانم هنوز دستم بود ، نوشیدن یه لیوان قهوه ی مون...
I need the gun pointing my temple - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 21:40
حالا حس میکنم خالی هستم، برای برخورد تفنگ با شقیقه هایم آماده ام، برای حفره ی سیاهی که در شقیقه هایم ایجاد می شود، گلوله ای که مغزم را روی زمین پخش میکند .چیز زیادی نیست که درباره این دنیا دوست داشته باشم، اکثر اوقات حس ناراحتی دارم .حالا حس میکنم میتوانم کتاب جدیدی شروع کنم، حالا حس میکنم جملات تهی...
People like us - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 21:40
رنگ های کمرنگ ، تو را در ذهنم تلقی میکنند، تو پرتره ای هستی کمرنگ، بی اسم، بی مفهوم، آشفته، حتی شک دارم باید شیء خطابت کنم، یا یک انسان .چقدر این خطوط کج و زمخت به نظر می رسند ، من کلمات انگلیسی را در دیکشنری ام سرچ میکنم، ولی نمیتوانم پیدا کنم، واژه ای که میزان برهنگی تورا پوشش دهد . با این صداهای ...