اگه از این بارا داشتیم که میرفتی پشت میز میشستی و بارتِندِر ، لیوانتو زیر شیرِ الکل میگرفت و برات لیوانتو پر از ودکا می کرد ، من امشب قطعا اونجا بودم ، قطعا داشتم لیوان چندمم هم میکشیدم بالا ، و همه جارو تار می دیدم .
قضیه فکر نکنم مربوط به موقعیت خاصی باشه، کُلا الان بهاره ، منم بهار و تابستون (یعنی نصف سال ) افسردگیم بیشتر میشه . چون ببینید بهار کیریه دیگه ، هم روزا داره طولانی میشه، هم میخواد گرم بشه، تو گرما باید کارَم بکنی ، تازه پشه هااَم شبا میخوان دور گوشیت پرسه بزنن از تابستون .
کُلا آره ، اگه مثلا پسریو در نظر بگیری که حلقشو بُریدن و حنجره شو بیرون کشیدن و بعد بخیه زدن ... این آدمیه که زنده س.
همینطوری نیست ؟ آفتاب و کارگرا و کار ... معاشرت و نفرت، همون تکرار قبلی برای هزارمین بار .
و الان لیوان چندممو پر میکردم؟ آیا با الکل میشه اوردز کرد؟ حقیقتش وقتی چنین احوالی بهم دست میده به این خروجی میرسم ۹۰ درصد آدمای اطرافم فیک و طخمیَن . البته به این حاصل همیشه میرسم .
ولی این همون قبلیه نیست
این تلخیش بیشتره
در کل همون آدمی ک حنجره شو کشیدن بیرون و بعد بخیه زدن ، با دماغی که شیکسته، چشماش که خون افتاده، مزه ی گس تلخ و زهرمار مانند زیر زبونش ، که دیگه نایِ اهمیت دادن نداره .
خب دیگه چصناله بسه .
برچسب:
نویسنده: نگین محمدی