خرید بک لینک

+همینطور که از پله ها پایین میرفتم، بوی زمخت خون لخته شده ی کُهنه مشاممو پر کرده بود ، صورتمو جمع کردم، سعی کردم نفس نَکشم ، بعد از چند ثانیه حس خفگی بهم دست داد، مشاممو آزاد کردم، بوی تهوع آور خون لخته شده رو با ولع به گیرنده های بویاییم تزریق کردم .

لیوانم هنوز دستم بود ، نوشیدن یه لیوان قهوه ی مونده ، که تهش آهک رسوب کرده ، و تلخه مثل خون سگ، نمیتونست به سرعت انجام بشه . ولی من با هر قلپی که می نوشیدم سعی میکردم بوی زمخت خونو از یاد ببرم .

و با هر قدمی که برمیداشتم ، سعی میکردم افکار تلخ جنون وارمو کنار بزنم، نه ، نمیخواستم خودمو منفجر کنم، تنها چیزی که آرزوشو داشتم ، فراموش کردن ثانیه های خجالت آوری بود که در ارتباطات اجتماعیم به نمایش میذاشتم .

ولی پله ها تمومی نداشتن، و من آدم بحث برانگیزی بودم، صداها اِکو میشدن تو راهروهای سفید و طولانی و دم کرده و کثیف ، لابه لاش اسم خودمو می شنیدم، میدونستم آدم بحث برانگیزیَم .

ولی دستام خالی بود و حتی اگه چاقویی داشتم، مطمعنم هیچ وقت دلِ پاره کردن کبد افرادی که ازش بدم میومدو نداشتم . روی زمین خون ریخته بود ، میدونستم سگ هارو سلاخی میکنن، و از این بابت خوشحال بودم . چون از شنیدن برخورد پنجه های برهنه ی سگ های ولگرد با کاشی های عریان راهروها ، بیزار بودم . باعث میشد ، عصب گردنم گرفته بشه .

حالا سعی میکنم آرامش خودمو حفظ کنم، دلیلی نداره خشممو به سر یاکریمایی که سرراهم قرار میگیرن ، خالی کنم .

هنوزم برگه های سفید هستن، اونا در مورد کمبود پوشش گیاهی و ضرورت بازیافت کاغد سیمنار برگزار میکنن، من ترجیح میدم تایپ کنم هر چی که چنگ میندازه رو سلولای عصبیم .

حالا این بک گراند قرمز و سیاهو که نگاه میکنم، اثری از تلاش هنری توش نمی بینم، ولی مردم میگن این یه اثر هنری و مالخولیاییه ، من فقط آهنگمو گوش میدم، و به نوشیدن قهوه ی آهک گونه م، ادامه میدم .

متاسفانه عبادت کردن رو بلد نیستم، بعضی وقتا خیال برم میداره که شاید زانو زدن مقابل مجسمه یا مکانی که فکر میکنی مقدسه ، باعث بشه ، زنده بشم .

آیا من زنده ام ؟ صبحا که دارم میرم سرکار ، اون دقایقی که توی ماشینم ، از پشت پنجره مسافرکشارو می بینم، مسافراشو که چشماشون از فرط بیخوابی بسته س ، صورتای بی روح و بی رنگ و شیشه های پرایدی که عرق کرده و سیاه شده ، با خودم میگم ، چه زندگی رقت برانگیزی . وحشتناک تر اینکه مطمعن نیستم که خودمم شبیه همین جسدای متحرک نباشم .

جسد باید تظاهر کنه، اجساد نیاز به هم بستگی و اتحاد دارن ، تا مورد تهاجم قرار نگیرن ، آه که چه قدر نطق گفتم ، سعی کردم با صدای رسایی نطق بگم، ولی تنها چیزی که شامل حالم شد ، یه تیغ غلتیده در رگ هام بود ، و خونی که فواره میزد بیرون؛ و دکتری که میگفت سرخرگم پاره شده . و پرستاری که دستاشو روی سرخرگ پاره شده م فشار می داد ، و مردمی که پشت اتاق منتظرم بودن، که حالم خوب بشه و بیام بیرون و بهم اَنگ روانی بودن بزنن .

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 21:40

صفحه بندی