روی این چرخه ی تُهی من قدم میزنم، بعضی وقتا میدواَم، و همونطور که واضحه همیشه دور میزنم، سعی میکنم تُرش نکنم، سعی میکنم نفس بکشم، سعی میکنم خوش برخورد باشم، و به بچه ها لبخند بزنم ولی تو خوب میدونی که توخالیه.
به چیزی اُمید نبستم، قرار نیست چیزی ظهور کنه و بهش چنگ بزنم تا اوضاع بهتر بشه ، برنامه ی خاصی برای بیرون اومدن از گُه ندارم، و شک دارم که باید این وضعیتو گُه تلقی کنم، یا خوب ؟ یا باید موضعِ خنثی بودن خودم رو مثل همیشه حفظ کنم . البته من با این اُمید زنده ام که برم ، ولی رفتم ؟! نه ! قراره برم؟! Who knows?
ولی میدونی، آخرین بارقه ی اُمیدی وجود نداره که بخوام کورش کنم، کاشیا بوی خون و ادرار سگ میدن، و من خبر ندارم که آیا خودت لباساتو سوزوندی ، یا کسی بهت شلیک کرد و باعث شد بسوزی، بابت حس خود سانسوریت متاسفم؟! نه نیستم! " تاسف " زیادی خارجیه ، به شرایط ما نمیخوره ! ولی بابت خود سانسوریت چی میتونم بگم؟ میدونم که هر لحظه دیوارا نزدیک تر میشن به بدنت، و میدونستم که از فرط دردِ بازوت، اشک توی چشمات جمع شده بود ولی میگفتی همه چیز خوبه ، همه چیز اوکیه .
هیچ وقت هیچ چیزی اوکی نبود، من یادم نیست کدوم جمله رو کِی و کُجا گفتم .
کلمه ها بیشتر از همیشه خالی و مسخره به نظر میرسن ، آفتاب خاورمیانه ای دوباره قراره تو تابستون تا ابتدای لوله ی گوارش تومون فرو بره . هوای طخمی گرم داره چیره میشه به شیشه های بخار گرفته ی پنجره ت .
و من یادم میره، رویا یا واقعیتی که نصفه میاد تو مغزم ، شرم نمیذاره واژه ها رو تف کنی . آیا تو شرمگینی؟ فکر نمیکنم . شاید دلیلش شرم نیست.
اینجا آمستردام نیست ، قرار نیست آفتاب سه و نیم غروب کنه، نُه طلوع کنه، و سرد باشه .
راستشو بگم؟ عکسها همه شون بلوری شدن، بخار گرفته جلوشونو، من توی یه چرخه ی واقعی تکراری گیر افتادم، تنها چیزی که فرق داره داستانان، من یه زندانیَم که داستان میخونه تا به تکراری که حقیقت هست زیاد فکر نکنه .
but i'm sick of this ...
And i'm goa quit.
برچسب:
نویسنده: نگین محمدی