حالا حس میکنم خالی هستم، برای برخورد تفنگ با شقیقه هایم آماده ام، برای حفره ی سیاهی که در شقیقه هایم ایجاد می شود، گلوله ای که مغزم را روی زمین پخش میکند .
چیز زیادی نیست که درباره این دنیا دوست داشته باشم، اکثر اوقات حس ناراحتی دارم .
حالا حس میکنم میتوانم کتاب جدیدی شروع کنم، حالا حس میکنم جملات تهی و اضطراب آورند .
هیچ چیز بیان کردنی نیست، قطرات خونی که از رگ های اصلی ساعدهایم روی کاشی های عریان می ریزد، غلتیدن تیغ در رگ های خالی ام، بخیه های درد آور ، به پیستول هم فکر کرده ام.
دیگر چه چیزی بیشتر از این؟ کبدی که جز الکل چیزی در خود حل نمیکند، سر و وضعی نامرتب ، بوی الکل از مایل ها آن طرف تر ، و غلتیدن تن های دو جسد عریان در هم ، اتهام همجنسبازی به نزدیک ترین دوستت، نفرتت از توصیف همجنسگرایی با فیلم های بی کیفیت دهه ی هشتاد شمسی .
تلخی ، و تلخی و تلخی . تلخی فراوان که مثل زهر در قلبت چمباتمه می زند . چشم های خسته ات و نگاهی که خمار است . مجسمه ی نیمه شکسته از سر ، توهم ناقص بودن نصف بدن، فکر کردن به نیمه ی راست بدن .
و رقص های بالرین ها با لیوان های واین و شمپاین در دست، کلیشه ی سینمایی کلاسیک ، که مثل ویروس سراسر بدن را در بر میگیرد .
نفرتم از فحش هایی که می دهم، تلاش برای نگفتن " کیر "
ساعدهای زخمی و تنی که روی تختی ولو شده است که صدای لولاهایش همیشه در می آید .
تلقی کردن مفهوم " مرگ " در ورطه ی یک واژه ، صرفا یک داستان از هومر ، خیالی ، توخالی .
در آستانه ی ۲۲ سالگی ، خواستار خودکشی.
کُند بودن تمام تیغ ها و ناکارایی تمام قرص ها ، چسبیدن به زندگی به خاطر ناتوانی در مُردَن .
شایعه ! داد ! شایعه ... صداهای زیر و ریز و کوتاه و خفه شده . خواستار اینکه دست از سرم بردارند تا نفس بکشم .
بیزاری ام از فرمالیته بودن! عوض شدن ...
شامه ام دیگر خوب کار نمیکند، بوی سوختگی انگشتانم را نمی شنوم .
سایه ام هم از بین رفته است ، تنم تو خالی و پر از حفره که خالی تر می شود هر لحظه .
قهوه ای سوخته که به جای قرمز از خون سرخرگ میزند بیرون .
حالا در آستانه ی ۲۲ سالگی ، میتوانم بمیرم البته ، بگذار ملحفه ی سفید زندان را به دور گردنم بیاویزم، خویش را دار بزنم، کلاسیک خسته ام کرده است، بگذار بمیرم .
ولی شایعه شده است که من مُرده ام و تمام اینها در کُما اتفاق افتاده است، آخر چه کسی تصور میکرد انقدر به خواری بیفتم .
باید حروف را بهم بچسبانم تا فارسی بنویسم، باید تظاهر کنم که بلدم . آیا بلدم؟
نه ! سقف این کاخ، پوسیده است، این کاخ، خراب و متروکه است ، تلقی کردن مغز به عنوان یک قصر ، چقدر خود پرستانه س .
شامه ام بوی کهنگی چوب را حس میکند حالا ، باید برگه های سیاه را بجوَم ، کبدم را خفه کنم ، چرا که دیگر الکل تاب نمی آورد .
باید چه کنم؟ باید چه کنم؟ باید چه کنم؟
وقتی دست میزنم به گوشتش ، مثل ماهی ای که مدت ها پیش مُرده است، جای انگشتم روی گوشتش می ماند . بعد حرف میزند و میگوید چه خبر .
من مُرده ام ! بخاطر همین در دنیای مُرده ها زندگی میکنم، ولی وقتی صحبت از اظهار حس می رسد، فارسی کم می آورد !
چه چیزدیگری را باید تلقی کنم تا به یاد بیاوری که مدت ها پیش کُشته ایم؟ و جسد کُشته شده را رها کردیم تا سگ های محلی پیدایش کنند .
ما زمخت و بی حس و بی توجه به احساسات انسانی هستیم ، اینگونه بار آمده ایم تا بار سنگینی که محیط برما تحمیل کرده است را تاب بیاوریم .
من از زاویه ی مریض گونه ی فک او و تیزی دماغش به وجد آمدم، ولی دستانم به شانه هایش نمی رسیدند .
خواستم در آغوشش بگیرم و بگذارم تا چاقویی که در دست دارد را محکم در بدنم فرو کند .
ولی او ... هر لحظه دور تر میشد ... مثل پله های تنگ و تاریک یک مجتمع مسکونی ۱۰۰ واحدی ، که هرگز به پایان نمی رسد .
همان طور که گفتم ! آماده ام که تفنگ را به سمت شقیقه ام نشانه بگیرم ، باید در اوج بمیرم .
برچسب:
نویسنده: نگین محمدی