رنگ های کمرنگ ، تو را در ذهنم تلقی میکنند، تو پرتره ای هستی کمرنگ، بی اسم، بی مفهوم، آشفته، حتی شک دارم باید شیء خطابت کنم، یا یک انسان .
چقدر این خطوط کج و زمخت به نظر می رسند ، من کلمات انگلیسی را در دیکشنری ام سرچ میکنم، ولی نمیتوانم پیدا کنم، واژه ای که میزان برهنگی تورا پوشش دهد .
با این صداهای بَم ، خنده های عصبی ، بازیگری که در رختخواب آنقدر خوب بازی میکند که میخواهی اسکرین را لیس بزنی ، با زبان ، ولی مگر بدون زبان هم می شود لیس زد ؟ و لیس بزنی ... آنقدر که برود ، تشنج داخل رختخوابش تمام شود .
حالا روابط غیر هم سن ها را بهتر می فهمم، پسری که ۳۲ ساله است، با زنی ۵۰ ساله وارد رابطه می شود و تمام پولها را میبرد ، اسلحه میخرد و می کُشد .
خشونت را ستایش نمیکنم ، حتی شاید بترسم و دور شوم، ولی وقتی روی صفحه تماشایش میکنم، از هنر ابراز خشونت و عصبانیت، بدنم دچار رعشه و رقص می شود . سلول های خاکستری ام فولک گونه می رقصند .
چرا حالا لذت می برم از اینکه صورتت را نبینم. ولی همانقدر عذاب میکشم چون صدایت هرگز از گوش هایم رخنه نمی بندد .
چه صحنه ی زیبایی ! کانیبالیسم ، خوردن کبد و شُش های یک انسان دیگر ، خون که روی ملحفه های سفید پخش می شود و لباس سبز لجنی دختری که دورگه ست، ارگاسم تو با زاویه فک بازیگر مکملش . احساس رضایت کامل از تماشای مخلوط رنگ هایی که باید حس خشونت فولک گونه را به تو القا کنند .
ابداع کردن واژه هایت، لذت بردنت از تماشای کودکی که ترقه دست هایش را سوزانده است و وقتی ازش می پرسند که آیا دوباره ترقه بازی خواهد کرد میگوید :" بله " و آن لبخند کنج لب هایش ، مخلوطی از بی تفاوتی ، عدم توانایی در فهمیدن حس های انسانی !
اغلب اوقات فکر میکنم که این یک کمال است ! یک مزیت است ! توانایی نفهمیدن غم ! خندیدن به بدبختی دیگران !
نه ! یادداشت های کافکا را دیگر نمی شود مثل مفاتیح باز کرد ! و دیگر مقابل هجویات هیچ کسی خم و راست نمی شوم . میدانم که از تماشای تشنج یک بیمار عصبی که عصبی نیست و تنها یک بازیگر است ، لذت میبرم ، میدانم واژه ها و صداها در ذهنم اِکو می شوند .
حالا مشکلی ندارم اگر توانایی رها کردن را به دست بیاورم .
برچسب:
نویسنده: نگین محمدی