خرید بک لینک
آکواریومِ پلاسیده

تو خوب میدونستی که سبزی چمنی که داری روش راه میری ، چیزی نیست جز رنگای مصنوعی ای که کارگرای شهرداری چندروز پیش کله ی صُبح ریختن روی چمنایی که از فرط مُردگی، زرد و پلاسیده و پژمرده بودن .

و حتی تصور هر تحرکی ، هر صحبتی، مکالمه ای با کسی، باعث میشد بیشتر تصمیم بگیری که چیزی نگی، احتمال اینکه حرفتو بزنی و طرف مقابل بحثو ادامه نده، خیلی کَمه، پس ترجیح میدادی کُلا آغازش نکنی .

با این حال من با تو همزادپنداری وافری دارم، منم مثل تو وسط جمعیت بعضی وقتا هرچقدرم باهام حرف بزنن، میخ میشم روی سکوت، میل به حرف زدنم تبدیل میشه به خاکستر . وقتی مشت زدن به آرنجت ، تازه ده دیقه بعد دردش اومد تو استخونات، ذهنت درگیرتر ار اون بود که دردو همون لحظه پردازش کنه .

من نمیخوام دوباره افکار مازوخیستی تکراری ای که هیچ وقت انجامش ندادم رو برات تعریف کنم . دلیلی نداره قبل از اینکه بوی سوختگی گوشتت همه جارو پُر نکنه، نفهمی که انگشتتو روی اجاق گرفتی .

ولی با این حال، تو به حضور پیدا کردن توی پارتیا و مهمونیا ادامه دادی ، به دست دادن های فیک و ادامه دادن بحثای مزخرفِ گُلف و مبلای قدیمی ... تنها چیزی که از فروپاشی نجاتت میداد قوطی چیپسی بود که توش قرص پُر کرده بودی .

یه لحظه با خوشحالی بالا میاری صبحونه ی اعیونی که برات خدمتکار هتل آورده، یه لحظه حس بدبختی بهت دست میده، یه موقعی با حس رضایت به عرق کردنای سرد ادامه میدی ، یه موقعی هست که حس میکنی این تبه، و قراره بمیری .

من میدونم که خوب میدونی اون چمنا ، پشت چهره ی سبز و شادابشون، یه پلاسیدگی محضه ... و ماهیای پشت اکواریوم نصفشون با چشمای باز مُردَن .

سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲ | 17:4

برچسب: نویسنده: نگین محمدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 5:26

صفحه بندی